پس از این همه ژاژخائی اکنون شاید از من بپرسید پس تو چه فکر می کنی و با این موی سفیدی که پیدا کرده ای درباره ی دنیا و مافیها چه عقیده ای پیدا کرده ای . در جواب می گویم که من دارم کم کم طرفدار فلسفه ای می شوم که به فلسفه ی « مثل این است که » معروف شده است . موسس این طریقه که آن را به زبان آلمانی آلس اوب و به فرانسوی کوم سی می خوانند فیلسوفی است آلمانی به نام هانس فای هینگر . می ترسم چنان که شاید و باید از عهده ی بیان و توجیه اصول این طریقه برنیایم و همین قدر است که می پندارم اساسش مانند بعضی طریقه های فلسفی دیگر و مخصوصا طریقه ی حکیم نامدار خودمان امام فخر رازی که او را امام الشکاکین خوانده اند بر شک و تردید باشد بدین معنی که طرفداران چنین طریقه ای چنان صلاح دانند و مقتضی و معقول و مقرون به حقیقت و انصاف شمارند که در جواب سوال های غامض و پیچیده درباره ی جهان و وجود و آفرینش و ناظر بر مشکلاتی مربوط به خالق و روح و حیات و ممات و معاد و ازل و ابد و معانی یگر از این دست به جای آن که از روی ایمان و اطمینان و ایقان و عقیده ی راسخ جواب آری و یا نه بدهند و احکام متقن صادر نمایند همانا به گفتن این چهار کلمه ی «مثل این است که » قناعت دارند و با کمک صغراها و کبراها و استدلال هایی که پایش چوبین است درصدد برنیایندکه جوابی مثبت و یا منفی بدهند و اصرار داشته باشند که با استشهاد به گفته دیگران حرف خود را به کرسی بنشانند و میخ تیز نظر و عقیده ی خود را به ضرب چکش تعصب در مغز دیگران بکوبند .
چنانکه ملاحظه می فرمایید فلسفه ای است که با زعم اهل و شک و تردید جور می آمد ، بدون آن که با طریقه های ارتیاب و سوفسطایی موافق باشد و روی هم رفته شاید با اصحاب لا ادری خودمان نزدیک تر باشد .
از شما چه پنهان همین طریقه به مذاق من روسیاه هم می چسبد چنان که فی المثل اگر کسی از من بپرسد که آیا نوع بشر روزی به کنه حقایق گیتی دست خواهد یافت به جای آن که بگویم « آری » یا « نه » در جواب خواهم گفت « مثل این است که نه » و اگر باز بپرسد که آیا روزی فرزندان آدم به سعادتمندی واقعی خواهند رسید و دشمنی ها به دوستی مبدل خواهد گردید باز به جای آنکه بگویم « آری » یا « نه » خواهم گفت «مثل این است که نه » ولی اگر باز بپرسد که آیا اگر دنیا به همین حال بماند مدام علم و اطلاع آدمیان بیشتر نخواهد شد ، در جواب خواهم گفت « مثل این است که بله » ، به شرط آن که به ترقی معکوس مبتلا نگردد و در مسیر حرکت قهقرایی نیفتد و یا بلیات ارضی و سماوی به سروقتش نیاید که کیفیتی است کاملا احتمال پذیر ... و باز اگر از من کسی بپرسد که ای فلانی آیا معتقدی که ایران ما روزی باز گلستان شود ؟ در جواب خواهم گفت : «والله مثل این است که نه » و اگر بپرسد که آیا فکر نمی کنی که روزی ما ایرانی ها از حقه بازی دست برداریم و آدم های حسابی شویم ؟ در جواب خواهم گفت : « والله مثل این است که نه . »
ملاحظه می فرمایید که این فلسفه ی « مثل این است که » بدون آن که به اهل ایمان و ایقان ایرادی وارد سازد و یا آنها را از حق آری یا نه گفتن منع و محروم و یا سرزنش نماید کار را برای آدمیان معمولی که از مباحث چون و چرا به دور نیستند آسان می سازد .
زیر نوشت : عنوان ، توهمات یک بیمار روانی جهت تخلیه بوده و همان گونه که مشخص است ارتباطی به مطلب ندارد و تکذیب می شود .
همچنین عکس آن تایید می شود.
تقریبا در سه سال گذشته هفته ای نبوده که سری به این کوچه نزده باشه . هر روز هم مراسم خاص خودشو داشته . نه این که فقط بیاد و چند ساعت خودشو سرگرم کنه و بره . جز سیگار که داستان همیشگی بوده ، هر روز یه داستانی داشته .
اما داستان اون شب فرق می کرد . شب تولد مینا . عصر بود که رسید جای همیشگی . احساس گرسنگی می کرد . یه پاشو زد به دیوار و نرم به دیوار تکیه کرد و سیگار اول رو روشن کرد . به اطراف نگاهی انداخت . چشمش به دوتا درخت اقاقیا افتاد .
***
این دوتارو همون سال های اول کاشته بود . مینا یه روز گفته بود نور آفتابی که داخل اتاقش میفته اذیتش میکنه . و یه وقت دیگه هم گفته بود که چقدر از شکوفه های اقاقیا خوشش میاد . همون روز علی یه گالن گازوئیل همراه خودش آورده بود و دوتا دایره ی آتیش به شعاع سی سانت و به فاصله نیم متر از هم درست کرده بود تا آسفالت های کنار پیاده رو رو از بین بره .
فردای اون روز با احسان اومد . با وانت احسان اینا . پشت وانت یه فرقون بود با یه کلنگ و دوتا بیل و دوتا نهال . دو تا نهالی که کمی از درختای چند ساله نداشتن . با احسان دونفری افتادن به جون اون دوتا دایره ی سوخته . دوتا نهال رو کاشتن و بعد همه ی آشغال آسفالت ها و خاک های اضافی رو بار فرقون کردن و دم سه خونه اون طرف تر خالی کردن . خونه ی دایی مینا . به خاطر "اون پسره" . پسرداییش . بعد هم یه پارو دادن به دیوار و سیگار .
علی به سیگارش یه نگاهی انداخت . آخراش بود . یه قدم از دیوار جلو رفت و رو کرد به پنجره ی اتاق مینا و در حالی که سعی می کرد صدای سیاوشو تقلیدکنه آروم زمزمه کرد : دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه . احسان پقی زد زیر خنده . علی بهش نگاه کرد و خندید و مثل همیشه دستشو – به همراه سیگاری که بین دوتا انگشتش بود - از کنار پیشونیش به سمت پنجره پرتاب کرد . آخرین پک به سیگارو عمیق زد و صورتشو کرد رو به آسمون و دودشو داد بیرون . با احسان پریدن تو وانت و راه افتادن .
***
البته حکما همه این طور چیزارو نمی فهمند . این که چرا سه ماه بعد - اواسط بهار – محال بود از اون کوچه رد بشی و بوی شکوفه های اقاقیا مستت نکنه . این که چرا این دوتا درخت هرروز بیش تر به هم نزدیک می شدند و این اواخر تقریبا از شاخه های بالا به هم رسیده بودند . این که ....
***
هر سال بهار که می رسید علی زیر دوتا درخت اقاقیا وامیستاد ، کلاهشو می داد جلو طوری که چشمهاش دیده نشه ، اما می تونس تشخیص بده که کسی داره از کوچه رد می شه . هرکی – غریبه و آشنا – که از کوچه رد میشد در حالی که روی زمین نبود و یه جایی بین زمین و آسمون داشت آرزو می کرد که کاش این کوچه و عطرش تموم نشه ، صدای علی رو می شنید که با لحن مغرورانه ای می گفت : من کاشتمشون .
کسایی که غریبه بودند و کوچه مسیرهمیشگیشون نبود یهو از همون جایی که بودن – جایی بین زمین و آسمون – می افتادن رو زمین و با تعجب به علی نگاه می کردن و کسایی هم که آشنا بودند و می دونستند داستان چیه ، سرمست تر از قبل ، همون جا – بین زمین و آسمون – راهشونو ادامه می دادن ، بعضیاشون می گفتن : پسر نفست حقه ، حتی اون نفس های دودیت که سیاهه .
***
اما حالا از شکوفه های اقاقیا خبری نبود ، نه از شکوفه و نه برگ . دوتا درخت لخت . شاخه های اقاقیا طوری بین چشماش و پنجره قرار گرفته بودند که انگار یه عنکبوت خیلی بزرگ روی پنجره تار تنیده . عنکبوت ...
داستان اون شب فرق می کرد . فقط برف کم بود که شروع شد . پونزدهمی رو روشن کرد تا بخاری که از دهنش خارج میشه همراه شه با دود سیگار ، ترکیبی که خیلی دوست داشت . ساعت حدود یازده و نیم شده بود که حتی هنوز چراغ اتاق مینا روشن نشده بود .
سردرد مطبوع همیشگی بعد از پونزدهمی ...
غیر ارادی از سرما می لرزید اما هیچ وقت تو عمرش به اندازه ی اون لحظات احساس آرامش نمی کرد . گفتم که داستان اون شب فرق می کرد . حدود دوازده بود که در خونشون باز شد . تشخیص دایی مینا و زن داییش و "اون پسره" سخت نبود . "اون پسره" مودبانه ترین خطابی بود که می تونست نسبت بهش به کار ببره . بین همه ی اون حرفای درهم و برهم این طور خداحافظی های دسته جمعی "ایشالا تولد صد سالگیت عروس خوشگلم" زن داییش بدجوری بین دوتا گوشش گیر کرده بود ، برعکس خیلی از حرفای دیگه ای که از این یکی میومد و از اون یکی همین طوری دست نخورده بیرون می رفت .
خب داستان اون شب خیلی فرق می کرد . چون اگه این حرفو هروقت دیگه ای می شنید اینقدر آروم فقط به چهره ی مینا نگاه نمی کرد ...
ساعت یک بود که بیستمی هم تموم شد .
***
تمام اهالی خونه های اون کوچه یا اومده بون بیرون یا پشت پنجره هاشون بودن . عموما از سروصدای ماشین آمبولانس و پلیس بیدار شده بودند و بقیه هم از سر و صدای دیگران . مینا هم "بالاخره" به خاطر زنگ تلفن اتاقش اومده بود تو اتاق و پشت پنجره ایستاده بود . "اون پسره" پشت خط بود . می گفت : عجب وضعیتیه ، آخه ساعت پنج صبح چرا آژیرتون رو روشن می کنین . اصلا فک نمی کنن ملت خوابن . حتما یکی از این معتادای ولگرد آسمون جل بوده که نبودشون فایده ی بیشتری داره . بهتر ، من که اصلا ناراحت نشدم . راستی کیک دیشب معدتو اذیت نکرد ؟ مینا که انگار سوال آخرو نشنیده بود با شک گفت : آره حتما . "اون پسره" دوباره پرسید کیک دیشب معدتو اذیت نکرد ؟ مینا که تازه به خودش اومده بود یه خنده ی بلند کرد و پرده رو کشید و از کنار پنجره اومد کنار و گفت : با اون نیم متر خامه ای که روش بود آدم باید گاو باشه که معده اش اذیت نشه . صدای خنده از پشت پنجره ی سه خونه اون طرف تر هم شیده شد . "اون پسره" هم پرده رو کشید و درحالی که پشتش به پنجره بود گفت آهای حواست باشه ، مامانم حالش خوبه ها . صدای خنده از هر دوتا پنجره شنیده میشد .
***
اون دوتا درخت اقاقیا نه بهار اون سال و نه هیچ بهار دیگه ای شکوفه ندادند ...
پ ن : زندگی این روزها بر محوریت "ندیدن به تلافی همه ی دیده نشدن ها ...."
+ نفس عمیق ، برای دهمین بار ...
بعد از چند روز زنگ زدم و قرار گذاشتم کنار درخت چنار همیشگیمون . در حالی که به هیچ نتیجه ای درباره ی جدایی نرسیده بودم ، اولین چیزی که دم دستم اومد که برای بیرون رفتن معقول تر از شلوارکم بود به پا زدم و زدم بیرون . مثل همیشه به درخت چنار تکیه داده بود و گردنش رو کج کرده بود و از دور بهم نگاه می کرد . مثل همیشه دوست داشتم این چند متر – از جایی که به وضوح چشماشو می بینم تا زمانی که بهش برسم – هیچ وقت تموم نشه که اتفاقا برعکس مثل همیشه خوشحالی دیدنش باعث شد چند متر آخرو بدوم و زود تموم شه . دستش مثل همیشه خیلی گرم تر از من بود . راه افتادیم ، مثل همیشه شونه به شونه . تو راه سعی می کردم صدای له شدن برفای زیر پام و پاشو نشنیده بگیرم تا بتونم مثل همیشه صدای نفسش رو بشنوم تا من هم نفسم رو تنظیم کنم . دم اون بازدم من ، بازدم اون دم من . تازه موفق شده بودم تنظیم کنم که پرسید می خوای لیز بخورم ؟ گفتم چرا که نه . همون جایی که بود نشست و دستاشو دراز کرد . دستاشو گرفتم و سعی کردم بدون این که خودم لیز بخورم بکشمش . اون قدر ادامه دادیم تا بالاخره پام لیز خورد و با صورت رفتم تو برف . صدای قهقهه اش باعث شد صورتمو نچرخونم و همون طوری تو برف شروع کنم به خندیدن .چند لحظه بعد در حالی که دیگه صدای خنده قطع شده بود ، کم کمک برگشتم ، اما به جای آسمون یه چهره ی نیمه نگران دیدم که پنج سانتی صورتم بود و وقتی چشم تو چشم شدیم دوباره صدای قهقهه بلند شد . خندیدیم ... خندیدیم ... های خندیدیم ...
مثل همیشه صبر کردم تا اون جلو بیفته و اول وارد شه . صدای اون چیزایی که از بالای در آویزوون بودن بهم فهموندن که باید دستمو که تمام مهربونیم توش متمرکز بود و داشتم باهاش به داخل هدایتش می کردم رو از پشتش بردارم . خوشبختانه میز همیشگمون خالی بود . مثل همیشه من فالوده اون بستنی . شروع کردم یکی یکی رشته های فالوده رو با دست خوردن ، اونم مثل همیشه قاشق رو برعکس گرفت تا بستنی ش دیرتر تموم شه . مثل همیشه وقتی فالوده ی من و بستنی اون نصف شد جای ظرف هامون عوض شد . اون فالوده با دست و من بستنی با قاشق برعکس . با هم تموم کردیم . دوباره صدای اون چیزای آویزوون بالای در و باد سردی که سردتر از قبل شده بود .
راه برگشت تقریبا به سکوت گذشت . رسیدیم به میدونی که راهمون از هم جدا میشد ، مثل همیشه نیمکت وسط میدون . من همیشه از شکستن سکوت طولانی می ترسیدم و خوشبختانه اینو می دونست ، پرسید فکر کردی ؟ من با خوشحالی پرسیدم راجع به ؟ گفت جدایی . با ناراحتی گفتم تقریبا تمام چند روز گذشته . گفت نتیجه ش ؟ گفتم هیچی ...
دوباره سکوت طولانی . نمی دونم چقدر . یک ساعت ، دو ساعت یا ... بلند شد ، روبروم ایستاد ، به چشمام خیره شد ، خیره ی خیره ، می خواست کاری کنه که هیچ وقت چشماشو یادم نره ، دو قطره اشکی که با آهسته ترین حالت ممکن از چشماش لغزید و به زمین افتاد و ... رفت . نشستم و تا جایی که می دیدمش دیدمش . می دونستم که دیگه هیچ وقت نمی بینمش .
راهی که انگار تمومی نداشت و بغض هم بدتر از راه . بالاخره ترکید . گونه هام یخ زد . خودم هم ...
پ ن : هذه شقشقیه جرت علی ذهنی !
و جهانی بر من ...
!؟
--------------------------------------
پ ن پست پیشین : این که اشاره کردم شب یلدای امسال میشد خیلی جالب تر از این باشه که نشد ، مثل این که باعث گمراهی عده ای شده بود ، که باید اشاره شود که منظور فقط و فقط توقیف چلچراغ بود و دیگر هیچ ! که البته چلچراغ هم رفع توقیف شد . ظاهرا فقط می خواستن مراسم شب یلداشون برگزار نشه که نشد !
بالاخره اونجایی رو که همیشه دوست داشتم توش / روش بنویسم پیدا کردم ،
جایی که لایق نوشته هام باشه ، بین این همه نوع کاغذ و صفحه ی اینترنتی و نشریه و مجله !
.
.
.
در دستشویی های دانشکده ی ادبیات !
نمی دونم کدوم کارخونه ی کاغذسازی یا کدوم سرویس بلاگر این درها رو تولید کردن که اینهمه شاهکارند !
پ ن مناسبت : شب یلدای امسال میشد خیلی جالب تر باشه که نشد ، و حیف ...
اما خدارو شکر که ما خودمون هندوونه ای هستیم واسه خودمون و دلمون خون تر ، پوستمون کلفت تر و رنگمون سبزتر از این حرفاس که لب های خط راستگونمون به این راحتیا محدب بشه !
ظاهرا آتشکار محسن امیر یوسفی مجوز اکران گرفته و رفته تو لیست اکران و قراره زمستون اکران شه . در مورد این فیلم و کارگردانش به اندازه کافی مطلب تو سایتا و مجلات سینمایی هست که دومین فیلم محسن امیریوسفی هست که تا حالا هردوتا فیلمش هم توقیف شده ( خواب تلخ (82) و آتشکار (86) ) . اما در مورد رفع توقیف از این فیلم و خیلی از فیلمای دیگه که قبلا توسط وزارت ارشاد توقیف شده بود و الان هم دوباره توسط وزارت ارشاد رفع توقیف شده ! و اتفاقا خیلی هم مرسوم شده (قبل تر مثل به رنگ ارغوان و جدیدا هم مثل همین سریال خون بهای تلویزیون که سه سال توقیف بود و ... ) باید به این قضیه توجه داشت که خیلی فرق هست بین رفع توقیف به خاطر جلب رضایت زوری ، به خاطر ترس از نارضایتی اهالی سینما که روز به روز هم داره بیش تر می شه ( از اتفاقاتی که در جشن خانه سینما افتاد زمان زیادی نگذشته است ) ، رفع توقیفی که بیش تر شبیه به یه حرکت فاشیستی است که برای رسیدن به هدف حاضر به هرکاری ، هرکاری بشی ، حتی کاری که بر خلاف اعتقاد خودت باشه . و رفع توقیف به خاطر تغییر مسئولان و طبیعتا تغییر سلیقه حاکم ، که حتی اگه این طور هم باشه باز هم نشونه ی خوبی برای بی قانونی محض در بالاترین رده های تصمیماتی ست که حاصل تلاش و زحمت چند ساله یک گروه سینمایی رو سلیقه (یا بهتر بخار معده ی ) یه عده تعیین کنه !
پ ن : حالا مگه فرقی هم می کنه !؟ نه فرقی نمی کنه . این رو فقط واسه این نوشتم که خودم حواسم باشه که فریب نخورم ! همین ! اصلا برای ما حتی ادامه ی زندگی عادی هم سگی تر از حرفاس که بخواهیم به این طور چیزا فکر کنیم چه برسه به حواشی این زندگی مثل سینما . تو این بیابونی که درست کردن یا درست شده ؛ نمی دونم ، لنگه کفش در هر صورت یک نعمته ، چه لنگه کفش رد شده از ممیزی علیرضا سجادپور و چه غیره !
مرتبط : 24 ، ویژه نامه ی سینما و تلویزیون همشهری ماه در 2 شماره قبلیش یه پرونده ی کلفت و کامل درباره ی ممیزی رفته که اگه فوق العاده نباشه ، حداقل بسیار کامل و بسیار خوب هست .
پ ن مناسبت : محرم اومده و دوروبرمون پر شده از آدمای آدم شده ی موقتی ، من افتخار می کنم که هیچ وقت آدم نبوده ام و نمی شم !
پس زنده ام !
پ ن : فرض خلف ثابت و حکم باطل است !
نگاه زاده ی علاقه است ،
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو از آن خود نیستی ،
زمان می گذرد و زمانه نیز هم ،
کودک می شوی ،
جوان هستی و جوانی نمی کنی ،
می گذری ،
پیر می شوی ،
می مانی ،
باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی ،
که با تو هست و نیست ،
باز در پی آن علاقه ی پنهانی ،
آن نگاه همیشه تازه ،
باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی ،
غافل از آن که او دیگر تکه ای از تو شده ،
سایه ای خوش بر دل تو ،
گوشه گوشه این دل خراب ،
سرشار از عطر نگاه توست عزیز دل ...
وقتی آدم در به وجود آمدن لحظات خوب و جذاب زندگیش کوچکترین نقشی نداره احساس پشمک بودن غریبی بهش دست می ده !
اینک حکایت ماست !